غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
53
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
خواهم داشت امرا از استماع اين سخن در تندخوئى و درشتگوئى بيشتر از پيشتر مبالغه نمودند و ايلچيان را حبس كرده كوچ فرمودند و در سلخ ماه مبارك رمضان ميرزا ابو القاسم بابر بعرض سپاه و ملاحظه يراق امراء عاليجاه پرداخته روز ديگر شرايط آداب عيد صيام بتقديم رسانيد آنگاه كوچ بر كوچ متوجه دار السلطنه سمرقند گرديد و در روز چهارشنبه چهاردهم شوال بسعادت و اقبال در يك فرسخى بلدهء مذكوره نزول اجلال فرموده قبه سراپرده بارگاه باوج مهر و ماه برافراخت و از آن جانب ميرزا سلطان ابو سعيد بنابر استصواب حضرت ولايتپناه خواجه ناصر الدين عبيد اللّه و ساير اعيان و اشراف سمرقند خاطر بر تحصن قرار داد و رعيت بيرون شهر را درآورده برج و باره را بمرتبه مستحكم ساخت كه شرح آن به گفتن و نوشتن راست نيايد و چون ميرزا ابو القاسم بابر در قريه حشر تو منزل گزيد از دليران سپاه خراسان امير خليل مولانا احمد يساول و سيد پياده و قدم كابلى و ملك محمد امان تيغ جلادت آخته و اسباب محاربت مهيا ساخته به طرف دروازه تاختند و سورن انداختند و از لشگر بهرام قهر ماوراء النهر طايفه از شهر بيرون آمده باشتعال آتش قتال پرداختند و خراسانيان شكست يافته امير خليل و مولانا احمد يساول با جمعى كثير اسير شدند و جمعى عرضهء تيغ و تير گشتند و چون سمرقنديان اسيرانرا نزد سلطان سعيد بردند آن جناب امير خليل و مولانا احمد را پيش طلبيده سخنان عتابآميز بر زبان گذرانيد مولانا احمد يساول گفت اميد است كه بواسطه ما گرفتاران ميان شما برادران صلح واقع شود و اين سخن موافق مزاج پادشاه افتاده بمحافظت و رعايت ايشان فرمان داد و روز ديگر ميرزا ابو القاسم بابر مانند شيرى خشمناك با جمعى كثير از بهادران بيباك روى بتسخير شهر آورد و از لشگر سلطان سعيد فوجى از مردان كار و دليران روز پيكار قدم از دروازه بيرون نهاده دست بانداختن تير و راندن تيغ دراز كردند و در آن روز از امراء بابرى پهلوان حسين ديوانه غايت مردانگى بظهور رسانيده خلقى از سمرقنديانرا بر خاك هلاك انداخت و چون سلطان كواكب مواكب از نظارهء آن معركهء هولناك ملول گشته حصار مغرب را منزل ساخت از طرفين عنان باز كشيده بمنزلگه خويش شتافتند و برين قياس قرب چهل روز در ظاهر سمرقند هرروز نايرهء قتال التهاب مييافت و شرار قتل و اسر بر صفحات رخسار مردم اندرون و بيرون ميتافت و در آن ايام از امراء سلطان سعيد امير عبد العلى ترخان و امير احمد افضل با جمعى ديگر از سرداران در دست بابريان گرفتار شدند و مقيد و محبوس گشتند بعد از آن لشگر برد و سرما سر برآورد دست بردى نمود كه اعضا و جوارح سپاهيان را ياراى حركت نبود و از هردو جانب مايل به صلح و صفا گشته متوسطان آغاز گفتوشنود كردند و مهم بر آن قرار يافت كه هردو پادشاه عاليجاه اسيرانرا بگذارند و سلطان سعيد بمملكت ماورا النهر قناعت نموده ديگر متعرض ولايات خراسان نگردد و بر اينجمله عهد و پيمان آمده ميرزا سلطان ابو سعيد امير خليل و مولانا احمد يساول و ساير گرفتاران را خلع فاخره پوشانيده رخصت داد و ميرزا ابو القاسم بابر نيز خواجه نظام الدين مودود و مولانا فتح اللّه تبريزى و امراء سمرقند را لباسهاى پادشاهانه عنايت كرده به شهر فرستاد و رايات نصرت آيات بجانب دار السلطنه